اصطلاح « خود جوشی » را می توان به انواع مختلف تعریف کرد ، زیرا پدیده ی مدلول آن وجوه متعدد دارد . در ضمن باید تأکید کرد که در تاریخ خود انگیختگی « ناب » وجود ندارد : اگر چنان چیزی وجود داشت ، نظیر مکانیکی بودن « محض » می بود . حقیقت قضیه این است که در « خود انگیخته ترین » جنبش ، عناصر« رهبری آگاهانه » را نمی توان تشخیص داد ، [ زیرا ] مدرک قابل اتکایی باقی نگذاشته اند . بنابراین ، می توان گفت که خود جوشی ویژگی « تاریخ طبقات فرودست » و در واقع ویژگی حاشیه ای و پیرامونی ترین عناصر این طبقات است ؛ این عناصر به هیچ گونه آگاهی طبقه « برای خود » دست نیافته اند و در نتیجه هرگز به خاطر شان خطور نمی کند که تاریخ آنها می تواند از اهمیت احتمالی برخوردار باشد ، و باقی گذاشتن شواهدی مستند دال بر تاریخ شان ، ممکن است با ارزش باشد .به این لحاظ ، در این گونه جنبش ها عناصر متعددی از « رهبری آگاهانه » وجود دارد ، اما هیچ یک از آنها غلبه ندارد یا از سطح « علم عامه » ی یک قشر معین اجتماعی از « عقل متعارف » آن یا جهان نگری سنتی آن فراتر نمی رود . این درست همان چیزی است که دومان ( De Man ) از حیث تجربی در برابر مارکسیسم قرار می دهد ؛ اما او ( ظاهرا ٌ ) درک نمی کند که پس از توصیف فولکور ، سحر و جادو و غیره و نشان دادن این که این بینش ها ریشه های محکم تاریخی دارند و در تار و پود روانشناسی بعضی اقشار اجتماعی ریشه دوانیده اند ، معتقد می شود که از مرز علم امروزی « فراتر رفته است » - و مقصودش از « علم امروزی » هر گونه مقاله ی کوچک در روزناه ها و نشریه های عامه – پسند است . این یک نمونه ی واقعی علم العجایب روشنفکری است که نمونه های دیگر آن را سراغ داریم : مثلا ٌ ستایندگان فولکور که از حفظ آن دفاع می کنند ؛ « جادو » گرایانی که با مترلینگ ارتباط دارند و معتقدند که لازم است بار دیگر مسیر گسسته ی گیمیا گری و جادو گری را که به قهر پاره شده ، دنبال گرفت تا علم بتواند بار دیگر در مسیری سرشار از اکتشافات قرار گیرد . لیکن کار دومان تصادفا ٌ از یک حسن برخوردار است : او نشان می دهد که بررسی تدوین عناصر روانشناسی توده ای ، از دیدگاه تاریخی و نه از لحاظ جامعه شناسی ، ضرورت دارد . از نظر او این کار باید به شیوه ای فعال انجام شود ( یعنی باید به این قصد انجام شود که این عناصر را از طریق آموزش و تبدیل آن به یک ذعنیت امروزی ، دگرگون کنیم ) و نه شیوه ای توصیفی ، چنان که او خود او چنین می کند . اما این نیاز در دکترین لنین دست کم به صورت ضمنی ( شاید حتی صریح ) مطرح شده و دومان از این امر مطلقا ٌ بی خبر است . این حقیقت که هر جنبش « خود انگیخته » حاوی عناصر ابتدایی رهبری آگاهانه و انضباط است ، به صورت غیر مستقیم با این حقیقت اثبات می شود که گرایش ها و گروه هایی هستند که خود جوشی را به عنوان یک روش [ متد ] می ستایند . در این جا باید میان قلمرو « ایدئولوژی » محض و قلمرو اقدام عملی ، میان دانشمندانی که معتقدند خود انگیختگی « متد » جاوید و عینی پویش تاریخی است ، و ماجراجویان سیاسی که از آن همچون یک روش « سیاسی » دفاع می کنند ، تمایز قائل شد . اشکال دسته ی اول مربوط است به یک درک نا درست ، در حالی که که در دسته ی دوم قضیه عبارت از یک تضاد مستقیم و عامیانه است که ریشه ی عملی آشکار خود را فاش می کند : یعنی میل بلافصل به نشاندن یک رهبری به جای رهبری دیگر . حتی در مورد دانشمندان نیز این خطا ریشه ای عملی دارد ، اما آن چنان که در دسته ی دوم دیده می شود ، این خطا بلافصل نیست . سیاست گریزی سندیکالیست های فرانسوی در دوره قبل از جنگ ، حاوی هر دو عنصر بود : هم خطای تئوریک وجود داشت و هم تضاد ( تضاد میان عنصر سورلی و عناصر رقابت بین گرایش سیاسی آنارکو – سندیکالیستی و گرایش سوسیالیست ها ) . معهذا آن سیاست گریزی یکی از پیامدهای وقایع وحشتناک 1871 کمون پاریس بود : ادامه ی سی سال بی عملی طبقه ی کارگر فرانسه ( از1870 تا 1900 ) به شیوه های جدید و در پناه نظریه ای مشعشع . مبارزه صرفا ٌ « اقتصادی » مخالف میل طبقه ی حاکم نبود – بر عکس . همین چیزها را می توان در مورد نهضت کاتامونی گفت .مخالف طبقه ی حاکم اسپانیا با این نهضت فقط به این خاطر بود که این نهضت به طور عینی موجب تحکیم جنبش جدایی طلبی جمهوری خواهان کاتالونی می شد و یک بلوک صنعتی جمهوری خواه واقعی در مقابل زمینداران ، خرده بورژوازی و ارتش سلطنت طلب ایجاد می کرد . نهضت تورین را نیز به « خود انگیختگی گرایی » و « اراده گرایی » یا برگسون گرایی متهم این اتهام تناقض آمیز ، اگر به تحلیل آن پرداخته شود ، گواه بر این حقیقت است که رهبری اعطا شده به جنبش هم خلاق بود و هم صحیح . این رهبری « مجرد » نبود : نه به تکرار طوطی وار ضوابط عملی یا نظری می پرداخت و نه سیاست و اقدام واقعی را با رساله پردازی تئوریک اشتباه می کرد . این رهبری خود را با آدم های واقعی انطباق می داد ، آنانی که در روابط تاریخی به خوصوصی شکل گرفته بودند و احساسات ، نگرش ها ، جهان بینی های تکه پاره و . . . داشتند ، که خود نتیجه ی ترکیبات « خود انگیخته » ی یک وضع معین تولید مادی با تجمع « تصادفی » عناصر اجتماعی پراکنده ی درون آن نبود . [ رهبری نهضت تورین ] این عنصر خود جوشی را ندیده نگرفتند ، چه رسد به این که آن را بی ارج بشمارند . آنها این عنصر را پرورش دادند ، به آن جهت دادند و از آلودگی های برون زا تصفیه کردند ؛ هدف این بود که آن را با نظریه ی نوین [ مارکسیسم ] همسو کنند – اما به شیوه ای زنده به نحوی که در تاریخ موثر باشد . خود رهبران از « خود جوشی » جنبش سخن می گفتند و حق هم داشتند . این تغییر ، نیرویی محرک و قدرت بخش و عامل وحدت عمقی بود . بیش از هر چیز ادعا را که جنبش به اختیار رهبران پدیده آمده و یک ماجرای ساخته و پرداخته ی رهبران است ، نفی می کرد و بر ضرورت تاریخی آن تأکید می ورزید . این تغبیر به توده ها این درک « تئوریک » را می داد که آنان خود سازندگان ارزش ها و نهادهای تاریخی و پایه گزاران دولت ها هستند . این وحدت بین « خود جوشی » و « رهبری آگاهانه » یا « انضباط » در عمل سیاسی – مادام که این سیاست توده ای باشد و نه صرفا ٌ ماجراجویی گروه هایی که مدعی نمایندگی توده ها هستند – دقیقا ٌ همان اقدام واقعی سیاسی طبقات فرودست است .در این جا یک مسئله ی اساسی تئوریک مطرح می شود : آیا نظریه ی نوین [ مارکسیسم ] می تواند با احساسات « خود جوشی » توده ها در تناقض باشد ؟( « خود جوش » به این معنی که حاصل فعالیت آموزشی منظم یک گروه رهبری – از پیش به آگاهی دست یافته – نیست ، بلکه از راه تجربه ای روزمره به وجود آمده که « عقل سلیم » روشنگر راه آن است ، یعنی توسط جهان بینی سنتی مردم – که آن را از سر کج فهمی « غریزه » می خوانند ، حال آن که خود در حقیقت یک اکتساب تاریخی اولیه و بدوی است ) . این خود جوشی نمی تواند با آن رهبری در تناقض باشد . تفاوت این دو درجه و « کمیت » است ، نه درکیفیت . « تحویل » متقابل آن دو به دیگری ، گذار از یکی به دیگری و بر عکس ، می تواند ممکن باشد ( به یاد داشته باشید که امانوئل کانت معتقد بود نظریه های فلسفی اش باید با عقل سلیم توافق داشته باشد ؛ کروچه نیز بر همین عقیده است . این را هم به یاد داشته باشید مارکس در خانواده مقدس می گوید که فرمول سیاسی انقلاب فرانسه را می توان به اصول فلسفه کلاسیک آلمان تحویل کرد ) .چشم پوشی از جنبش های اصطلاح « خود جوش » یا بدتر از آن تحقیرشان ، یعنی خودداری از فراهم کردن یک رهبری آگاهانه برای آنها ، ، یا خودداری از ارتقای آنها به سطحی بالاتر از طریق قرار دادنشان در سیاست ، غالبا ٌ ممکن است پیامدهای بسیار وخیم داشته باشد .تقریبا ٌ همیشه چنین پیش می آید که یک جنبش « خود جوش » طبقات فرودست با جنبش ارتجاعی جناح راست طبقه حاکم – که دلایلی مشابه دارد – همراه می شود . مثلا ٌ یک بحران اقتصادی از یک سو موجد نارضایی در میان طبقات فرودست و جنبش های خود جوش توده ها می شود ، و از سوی دیگر موجب توطئه هایی در میان گروه های مرتجع ؛ اینان می کوشد از ضعف عینی حکومت استفاده کنند و کودتا دست یازند . یکی از علت های مؤثر در کودتاها این است که گروه های مسئول نتوانسته اند برای شورش های خود جوش رهبری آگاهانه فراهم آورند و یا نتوانسته اند آنها را به عامل سیاسی مثبت تبدیل کنند . نمونه ی قابل توجه ، مثال شامگاهان سیسیلی است و مورخان در این باره که آیا این جنبش خود جوش بود یا طبق نقشه ی قبلی ، اختلاف نظر دارند . به نظر من ، در قضیه ی جنبش شامگاهان هر دو عامل در آمیخته بود . از یک سو ، شورش خود جوش مردم سیسیل علیه حکام پرووانسی [ Provencal ] خود که با نقشه ی قبلی است ؛ این خیزش نتیجه یستمی بود در سراسر آن سرزمین کلی غیر قابل تحمل شده بود . از سوی دیگر ، عامل آگاهی ، با اهمیت و تأثیری متفاوت ، و پیروزی توطئه ی جیووانی داپروچیدا به همراهی آرگونی ها نیز وجود داشت . در تمام انقلاب های گذشته می توان نمونه هایی پیدا کرد که در آنها چند طبقه ی فرودست حضور داشتند و میان آنها یک سلسله مراتب مبتنی بر وضع اقتصادی و همگنی درونی بر قرار بود .جنبش های خود به خودی اقشار وسیع تر مردم ممکن است – در اثر ناتوان شدن عینی دولت – موجب به قدرت رسیدن مترقی ترین طبقه ی فرودست شود . لیکن این یک نمونه ی « مترقی » است ، و در دنیای امروز ، مثال های ارتجاعی بیشتر است .یک بینش اسکولاستیک و آکادمیک نسبت به تاریخ و سیاست وجود دارد که فقط آن جنبش هایی را واقعی و ارجمند می شمارد که صد در صد آگاهاه اند یعنی مطابق نقشه هایی که از قیل و جزء به جزء طراحی شده اند انجام می شوند و یا بنا بر نظریه ی مجرد صورت می گیرند ( که نظیر اولی است ) ، لیکن دنیای واقعیت سرشار از شگفت ترین ترکیبات است . این بر عهده ی نظریه پرداز است که در پهنه ی این شگفتی ها بکاود و دلایلی تازه برای اثبات نظریه ی خود کشف کند ، و عناصر زندگی سیاسی را به زبان نظریه « ترجمه » کند ، نباید انتظار داشت که واقعیت با الگوهای مجرد منطبق باشد . چنین چیزی هرگز رخ نمی دهد ، و بنابراین بینش مزبور چیزی جز تجلی بی عملی نیست .( لئو ناردو داوینچی می توانست در تمام تجلیات زندگی کیهانی ، حتی آن جا که چشمان مردم بی خبر فقط نقش بخت کور و بی نظمی را تشخیص می داد ، رد پای رقم و عدد را بیابد . ) [ 1930 ]
۶.۱۷.۱۳۸۸
تعلق سازمانی یا پیوستگی سیاسی؟/ايرج فرزاد
در جامعه ایران، و به اعتباری در سطح جهان و در بستر جنبش "کمونیستی"، تحولات و اتفاقاتی روی داده اند که بطور مشخص با آنچه در دوره مارکس و انگلس و در دوران لنین در جریان بوده است، تفاوتهای اساسی داشته اند. شاید برای تسهیل بیان مفهوم و انتزاعی که مد نظرم هست لازم باشد، این تفاوت و این "جدائی" را در تعلق سازمانی به عنوان جایگزین گرایش و جنبش و ما به ازای "تعین یافته" آن فرموله کنم.
نه برای مارکس و انگلس و نه برای لنین این تعمیم و این یکسانی تعلق سازمانی با هویت کمونیستی و مارکسیستی، جائی نداشته است. هر دو در مورد انترناسیونال کمونیستی، سند های مهمی، از جمله مانیفست کمونیست، و چه باید کرد، نوشته اند. اما هیچگاه آنها خود را و هویت خود را "انترناسیونال"ی نخوانده اند. انترناسیونال اول، به عنوان یک ظرف فراگیر بین المللی کمونیستی در دوره معینی، اهرم سیاسی و "تشکیلاتی" مهمی در دست طبقه کارگر بود. اما تعلق به "انترناسیونال"، مستقل و صرفنظر از اینکه طی پروسه های بعدی چه تحولات و تغییراتی را از سر گذرانده است، به یک هویت ثابت، غیر قابل تغییر و باصطلاح "دیفالت" کمونیستی تبدیل نشد. مورد دیگر حتی فراتر از ظرف سازمانی، یک جنبش معین با تمام نقاط قوت و ضعفش بود: کمون پاریس. کمون پاریس یکی از مهمترین لحظات تاریخ مبارزه طبقه کارگر در سطح جهانی است. جنبش و حرکت و خیزشی که با تعداد هزاران قهرمان تیرباران شده، در تاریخ ماندگار شد. با وجود این اهمیت حرکت کمون پاریس چه از نظر عملی و چه از نظر مبنائی که در تکامل تئوری مارکسیستی دولت در ذهن مارکس و لنین داشت، موجبی برای چشم پوشیدن بر نقائص و کمبودهای آن نبود. نقد انگلس در نوشته: " برنامه کمونارهای بلانکیست فراری"، و نقد مارکس بر خامیهای سیاسی که در قیام کمونارها بروز یافتند، این حقیقت را نشان میدهد که جنبش کمونیستی و نقد مارکسیستی بر جامعه سرمایه داری، نمیتواند خود را با محدودیتهای تاریخی تعریف کند و به اشکال جنبشی در اوضاع و احوال معینی و در فرم تشکیلاتی اش عمومیت و انتزاع غیر علمی بدهد. حزب بلشویک، در اواخر دهه ۹۰ قرن نوزدهم، به نام "سوسیال دموکرات" نامیده شد. این نام مشمول تغییراتی شد، اقلیت و اکثریتی بوجود آمد، اختلافات در تبیین های تاکتیکی و حتی استراتژیک و سازمانی در همان حزب سوسیال دمکرات بوجود آمد. و ما نمی بینیم و ندیدیم که لنین به دلیل اینکه حزب اولیه به نام سوسیال دموکرات فعالیتش را شروع کرد و "بنیان گذاشت"، همواره و به عنوان یک تعریف هویتی، خود را سوسیال دمکرات خوانده باشد. مارکس از روی سرنوشتی که سوسیالیست ها پیدا کرده بودند، نام مانیفست را مانیفست سوسیالیست نگذاشت
نه برای مارکس و انگلس و نه برای لنین این تعمیم و این یکسانی تعلق سازمانی با هویت کمونیستی و مارکسیستی، جائی نداشته است. هر دو در مورد انترناسیونال کمونیستی، سند های مهمی، از جمله مانیفست کمونیست، و چه باید کرد، نوشته اند. اما هیچگاه آنها خود را و هویت خود را "انترناسیونال"ی نخوانده اند. انترناسیونال اول، به عنوان یک ظرف فراگیر بین المللی کمونیستی در دوره معینی، اهرم سیاسی و "تشکیلاتی" مهمی در دست طبقه کارگر بود. اما تعلق به "انترناسیونال"، مستقل و صرفنظر از اینکه طی پروسه های بعدی چه تحولات و تغییراتی را از سر گذرانده است، به یک هویت ثابت، غیر قابل تغییر و باصطلاح "دیفالت" کمونیستی تبدیل نشد. مورد دیگر حتی فراتر از ظرف سازمانی، یک جنبش معین با تمام نقاط قوت و ضعفش بود: کمون پاریس. کمون پاریس یکی از مهمترین لحظات تاریخ مبارزه طبقه کارگر در سطح جهانی است. جنبش و حرکت و خیزشی که با تعداد هزاران قهرمان تیرباران شده، در تاریخ ماندگار شد. با وجود این اهمیت حرکت کمون پاریس چه از نظر عملی و چه از نظر مبنائی که در تکامل تئوری مارکسیستی دولت در ذهن مارکس و لنین داشت، موجبی برای چشم پوشیدن بر نقائص و کمبودهای آن نبود. نقد انگلس در نوشته: " برنامه کمونارهای بلانکیست فراری"، و نقد مارکس بر خامیهای سیاسی که در قیام کمونارها بروز یافتند، این حقیقت را نشان میدهد که جنبش کمونیستی و نقد مارکسیستی بر جامعه سرمایه داری، نمیتواند خود را با محدودیتهای تاریخی تعریف کند و به اشکال جنبشی در اوضاع و احوال معینی و در فرم تشکیلاتی اش عمومیت و انتزاع غیر علمی بدهد. حزب بلشویک، در اواخر دهه ۹۰ قرن نوزدهم، به نام "سوسیال دموکرات" نامیده شد. این نام مشمول تغییراتی شد، اقلیت و اکثریتی بوجود آمد، اختلافات در تبیین های تاکتیکی و حتی استراتژیک و سازمانی در همان حزب سوسیال دمکرات بوجود آمد. و ما نمی بینیم و ندیدیم که لنین به دلیل اینکه حزب اولیه به نام سوسیال دموکرات فعالیتش را شروع کرد و "بنیان گذاشت"، همواره و به عنوان یک تعریف هویتی، خود را سوسیال دمکرات خوانده باشد. مارکس از روی سرنوشتی که سوسیالیست ها پیدا کرده بودند، نام مانیفست را مانیفست سوسیالیست نگذاشت
درباره ي استالينيزم/مازيار رازي
با مشاهده مقالاتی درسایت «فرهنگ توسعه» در دفاع از «استالینیسم» کمی دچار حیرت شدم. حیرت نه از اینرو که محتوای این مقالاتِ به اصطلاح “فیلسوف” ها و “اساتید” باز نشسته دانشگاه ها حاوی مطالبی در توجیه نقش استالین و استالینیزم در شوروی سابق در برداشت (از این مطالب در نوشتجات استالنیست ها چه طرفداران شوروی سابق و یا مائوئیست بسیار یافت می شود)؛ بلکه از اینرو که چگونه مغزهای منجمد این افراد (و مترجمان توده ای آن مقالات) پس از سال ها بی اعتباری در انظار جهانیان و همچنین خیانت های آشکار به جنبش کارگری در سطح جهانی و به ویژه در ایران؛ متکی بر چنین نظریاتی؛ بار دیگر سر از خاک بیرون آورده و با علم کردن این “تئوری” های اثبات شده اشتباه؛ با کمی دستکاری سطحی و تظلم طلبی، خوانندگان خود را به بازی گرفته اند. بدیهی است که در وضعیت کنونی پاسخ به این نظریات بیهوده است؛ اما برای روشن شدن برخی از نکات اساسی به بهانه انتشار این مقالات شاید بد نباشد اشاره ای گذرا به مقوله “استالینیسم” انجام گیرد.
در مقاله «استالینیسم چیست؟» نوشته «دکتر ورنر هوفمن» (ترجمه : م. حجری) برای نشان دادن آنکه استالینیزم ادامه مارکسیزم و لنینیزم است، آمده است که: “استالینیسم بمثابه یک پدیده تاریخی، بر مبنای یک رابطه تشنج آمیز اساسی میان آموزش مارکسیستی مربوط به جامعه آینده و شرایط تحقق آن استوار شده” است، “آنچه می توان ـ امروزه، در فاصله ای تاریخی ـ بمثابه «استالینیسم» قلمداد کرد، تئوری خاصی نیست، که از مارکسیسم و لنینیسم.. فراتر برود….استالینیسم ـ اما ـ خود را بطور کلی، بمثابه پراتیک اجتماعی معینی نمودار می سازد، که همواره به وفاداری بر آموزش کلاسیک «مارکسیسم ـ لنینیسم» تظاهر می کند…”
در مقاله «استالینیسم چیست؟» نوشته «دکتر ورنر هوفمن» (ترجمه : م. حجری) برای نشان دادن آنکه استالینیزم ادامه مارکسیزم و لنینیزم است، آمده است که: “استالینیسم بمثابه یک پدیده تاریخی، بر مبنای یک رابطه تشنج آمیز اساسی میان آموزش مارکسیستی مربوط به جامعه آینده و شرایط تحقق آن استوار شده” است، “آنچه می توان ـ امروزه، در فاصله ای تاریخی ـ بمثابه «استالینیسم» قلمداد کرد، تئوری خاصی نیست، که از مارکسیسم و لنینیسم.. فراتر برود….استالینیسم ـ اما ـ خود را بطور کلی، بمثابه پراتیک اجتماعی معینی نمودار می سازد، که همواره به وفاداری بر آموزش کلاسیک «مارکسیسم ـ لنینیسم» تظاهر می کند…”
۶.۱۳.۱۳۸۸
یک پیشنهاد، یک ضرورت، یک التزام/كانون دفاع از كمونيسم
فراخوان به ایجاد بلوک چپ انقلابی و سوسیالیست
آوات شریفی، ایرج فرزاد، داریوش نیکنام، عبداله شریفی، غفار غلام ویسی و فهیمه قطبی
آنچه در تحولات روزهای اخیر جامعه ایران چشمها را به خود خیره کرده است، به جلو صحنه آمدن و به خیابان آمدن جدال مردم منزجر از سى سال حاكميت سياه نظام اسلامى بر سر تعیین تکلیف با رژیم جمهوری اسلامی به عنوان راس دولتی جنبش اسلام سیاسی است.
دلایل و ریشه های تاریخی و فرهنگی و سیاسی تعارض اسلام سیاسی با مکانیسمهای تولید سرمایه داری و الزامات اقتصاد بازار؛ و با رفاه و خوشبختی شهروندان جامعه در نوشته ها و رسالات و مقالات متعدد توسط مارکسیستها و کمونیسم معاصر ایران توضیح داده شده است.
جامعه ایران، علاوه بر دلایل پایه ای تر اقتصادی، از نظر تاریخی از همان دوران تجدد خواهی انقلاب مشروطه، اسلام سیاسی را نپذیرفته است. اسلام سیاسی فقط به ضرب نسل کشی و سی سال قتل و قصاص زنجیره ای بر اریکه قدرت تکیه زده است.
تحولات روزهای گذشته، مصاف عمیق مردم با اسلام سیاسی و بازتاب تناقض بنیادی تر گرایش جامعه ایران برای سازماندهی تولید و اقتصاد، حول دو انتخاب سرمایه داری و سوسیالیستی است.
ورق برگشته است و اسلام سیاسی در ایران و حکومت آن، رژيم اسلامى، دیگر به موقعیت قبل از دوران "انتخابات" باز نخواهد گشت. دو راه و دو مسیر در برابر رژیم اسلامی به عنوان اسلام سیاسی در قدرت باز است. یا از طریق دست بردن به سرکوب عریان و قلع و قمع، برای مدتی دیگر خود را در صحنه سیاست حفظ خواهد کرد و یا به ناچار به یک پروسه دگردیسی و "استحاله"، تن خواهد داد و در مسیر و حلقه هائی از کودتا و ضد کودتاها و تصفیه ها و سازشهای جدید، آرایش درونی اش را برای عبور از نظام "ولایت" برهم خواهد زد. گزینه اول جامعه ایران را به سوی خطر و کابوس سناریو سیاه روانه خواهد کرد و گزینه دوم سناریوهای مشابه و مختلف، و نه الزاما یک به یک، عبور از دوران فروپاشی بلوک سرمایه داری دولتی را باز خواهد کرد.
دلایل و ریشه های تاریخی و فرهنگی و سیاسی تعارض اسلام سیاسی با مکانیسمهای تولید سرمایه داری و الزامات اقتصاد بازار؛ و با رفاه و خوشبختی شهروندان جامعه در نوشته ها و رسالات و مقالات متعدد توسط مارکسیستها و کمونیسم معاصر ایران توضیح داده شده است.
جامعه ایران، علاوه بر دلایل پایه ای تر اقتصادی، از نظر تاریخی از همان دوران تجدد خواهی انقلاب مشروطه، اسلام سیاسی را نپذیرفته است. اسلام سیاسی فقط به ضرب نسل کشی و سی سال قتل و قصاص زنجیره ای بر اریکه قدرت تکیه زده است.
تحولات روزهای گذشته، مصاف عمیق مردم با اسلام سیاسی و بازتاب تناقض بنیادی تر گرایش جامعه ایران برای سازماندهی تولید و اقتصاد، حول دو انتخاب سرمایه داری و سوسیالیستی است.
ورق برگشته است و اسلام سیاسی در ایران و حکومت آن، رژيم اسلامى، دیگر به موقعیت قبل از دوران "انتخابات" باز نخواهد گشت. دو راه و دو مسیر در برابر رژیم اسلامی به عنوان اسلام سیاسی در قدرت باز است. یا از طریق دست بردن به سرکوب عریان و قلع و قمع، برای مدتی دیگر خود را در صحنه سیاست حفظ خواهد کرد و یا به ناچار به یک پروسه دگردیسی و "استحاله"، تن خواهد داد و در مسیر و حلقه هائی از کودتا و ضد کودتاها و تصفیه ها و سازشهای جدید، آرایش درونی اش را برای عبور از نظام "ولایت" برهم خواهد زد. گزینه اول جامعه ایران را به سوی خطر و کابوس سناریو سیاه روانه خواهد کرد و گزینه دوم سناریوهای مشابه و مختلف، و نه الزاما یک به یک، عبور از دوران فروپاشی بلوک سرمایه داری دولتی را باز خواهد کرد.
اشتراک در:
پستها (Atom)