۶.۱۷.۱۳۸۸

خود جوشی و رهبری آگاهانه/آنتونيو گرامشي

اصطلاح « خود جوشی » را می توان به انواع مختلف تعریف کرد ، زیرا پدیده ی مدلول آن وجوه متعدد دارد . در ضمن باید تأکید کرد که در تاریخ خود انگیختگی « ناب » وجود ندارد : اگر چنان چیزی وجود داشت ، نظیر مکانیکی بودن « محض » می بود . حقیقت قضیه این است که در « خود انگیخته ترین » جنبش ، عناصر« رهبری آگاهانه » را نمی توان تشخیص داد ، [ زیرا ] مدرک قابل اتکایی باقی نگذاشته اند . بنابراین ، می توان گفت که خود جوشی ویژگی « تاریخ طبقات فرودست » و در واقع ویژگی حاشیه ای و پیرامونی ترین عناصر این طبقات است ؛ این عناصر به هیچ گونه آگاهی طبقه « برای خود » دست نیافته اند و در نتیجه هرگز به خاطر شان خطور نمی کند که تاریخ آنها می تواند از اهمیت احتمالی برخوردار باشد ، و باقی گذاشتن شواهدی مستند دال بر تاریخ شان ، ممکن است با ارزش باشد .به این لحاظ ، در این گونه جنبش ها عناصر متعددی از « رهبری آگاهانه » وجود دارد ، اما هیچ یک از آنها غلبه ندارد یا از سطح « علم عامه » ی یک قشر معین اجتماعی از « عقل متعارف » آن یا جهان نگری سنتی آن فراتر نمی رود . این درست همان چیزی است که دومان ( De Man ) از حیث تجربی در برابر مارکسیسم قرار می دهد ؛ اما او ( ظاهرا ٌ ) درک نمی کند که پس از توصیف فولکور ، سحر و جادو و غیره و نشان دادن این که این بینش ها ریشه های محکم تاریخی دارند و در تار و پود روانشناسی بعضی اقشار اجتماعی ریشه دوانیده اند ، معتقد می شود که از مرز علم امروزی « فراتر رفته است » - و مقصودش از « علم امروزی » هر گونه مقاله ی کوچک در روزناه ها و نشریه های عامه – پسند است . این یک نمونه ی واقعی علم العجایب روشنفکری است که نمونه های دیگر آن را سراغ داریم : مثلا ٌ ستایندگان فولکور که از حفظ آن دفاع می کنند ؛ « جادو » گرایانی که با مترلینگ ارتباط دارند و معتقدند که لازم است بار دیگر مسیر گسسته ی گیمیا گری و جادو گری را که به قهر پاره شده ، دنبال گرفت تا علم بتواند بار دیگر در مسیری سرشار از اکتشافات قرار گیرد . لیکن کار دومان تصادفا ٌ از یک حسن برخوردار است : او نشان می دهد که بررسی تدوین عناصر روانشناسی توده ای ، از دیدگاه تاریخی و نه از لحاظ جامعه شناسی ، ضرورت دارد . از نظر او این کار باید به شیوه ای فعال انجام شود ( یعنی باید به این قصد انجام شود که این عناصر را از طریق آموزش و تبدیل آن به یک ذعنیت امروزی ، دگرگون کنیم ) و نه شیوه ای توصیفی ، چنان که او خود او چنین می کند . اما این نیاز در دکترین لنین دست کم به صورت ضمنی ( شاید حتی صریح ) مطرح شده و دومان از این امر مطلقا ٌ بی خبر است . این حقیقت که هر جنبش « خود انگیخته » حاوی عناصر ابتدایی رهبری آگاهانه و انضباط است ، به صورت غیر مستقیم با این حقیقت اثبات می شود که گرایش ها و گروه هایی هستند که خود جوشی را به عنوان یک روش [ متد ] می ستایند . در این جا باید میان قلمرو « ایدئولوژی » محض و قلمرو اقدام عملی ، میان دانشمندانی که معتقدند خود انگیختگی « متد » جاوید و عینی پویش تاریخی است ، و ماجراجویان سیاسی که از آن همچون یک روش « سیاسی » دفاع می کنند ، تمایز قائل شد . اشکال دسته ی اول مربوط است به یک درک نا درست ، در حالی که که در دسته ی دوم قضیه عبارت از یک تضاد مستقیم و عامیانه است که ریشه ی عملی آشکار خود را فاش می کند : یعنی میل بلافصل به نشاندن یک رهبری به جای رهبری دیگر . حتی در مورد دانشمندان نیز این خطا ریشه ای عملی دارد ، اما آن چنان که در دسته ی دوم دیده می شود ، این خطا بلافصل نیست . سیاست گریزی سندیکالیست های فرانسوی در دوره قبل از جنگ ، حاوی هر دو عنصر بود : هم خطای تئوریک وجود داشت و هم تضاد ( تضاد میان عنصر سورلی و عناصر رقابت بین گرایش سیاسی آنارکو – سندیکالیستی و گرایش سوسیالیست ها ) . معهذا آن سیاست گریزی یکی از پیامدهای وقایع وحشتناک 1871 کمون پاریس بود : ادامه ی سی سال بی عملی طبقه ی کارگر فرانسه ( از1870 تا 1900 ) به شیوه های جدید و در پناه نظریه ای مشعشع . مبارزه صرفا ٌ « اقتصادی » مخالف میل طبقه ی حاکم نبود – بر عکس . همین چیزها را می توان در مورد نهضت کاتامونی گفت .مخالف طبقه ی حاکم اسپانیا با این نهضت فقط به این خاطر بود که این نهضت به طور عینی موجب تحکیم جنبش جدایی طلبی جمهوری خواهان کاتالونی می شد و یک بلوک صنعتی جمهوری خواه واقعی در مقابل زمینداران ، خرده بورژوازی و ارتش سلطنت طلب ایجاد می کرد . نهضت تورین را نیز به « خود انگیختگی گرایی » و « اراده گرایی » یا برگسون گرایی متهم این اتهام تناقض آمیز ، اگر به تحلیل آن پرداخته شود ، گواه بر این حقیقت است که رهبری اعطا شده به جنبش هم خلاق بود و هم صحیح . این رهبری « مجرد » نبود : نه به تکرار طوطی وار ضوابط عملی یا نظری می پرداخت و نه سیاست و اقدام واقعی را با رساله پردازی تئوریک اشتباه می کرد . این رهبری خود را با آدم های واقعی انطباق می داد ، آنانی که در روابط تاریخی به خوصوصی شکل گرفته بودند و احساسات ، نگرش ها ، جهان بینی های تکه پاره و . . . داشتند ، که خود نتیجه ی ترکیبات « خود انگیخته » ی یک وضع معین تولید مادی با تجمع « تصادفی » عناصر اجتماعی پراکنده ی درون آن نبود . [ رهبری نهضت تورین ] این عنصر خود جوشی را ندیده نگرفتند ، چه رسد به این که آن را بی ارج بشمارند . آنها این عنصر را پرورش دادند ، به آن جهت دادند و از آلودگی های برون زا تصفیه کردند ؛ هدف این بود که آن را با نظریه ی نوین [ مارکسیسم ] همسو کنند – اما به شیوه ای زنده به نحوی که در تاریخ موثر باشد . خود رهبران از « خود جوشی » جنبش سخن می گفتند و حق هم داشتند . این تغییر ، نیرویی محرک و قدرت بخش و عامل وحدت عمقی بود . بیش از هر چیز ادعا را که جنبش به اختیار رهبران پدیده آمده و یک ماجرای ساخته و پرداخته ی رهبران است ، نفی می کرد و بر ضرورت تاریخی آن تأکید می ورزید . این تغبیر به توده ها این درک « تئوریک » را می داد که آنان خود سازندگان ارزش ها و نهادهای تاریخی و پایه گزاران دولت ها هستند . این وحدت بین « خود جوشی » و « رهبری آگاهانه » یا « انضباط » در عمل سیاسی – مادام که این سیاست توده ای باشد و نه صرفا ٌ ماجراجویی گروه هایی که مدعی نمایندگی توده ها هستند – دقیقا ٌ همان اقدام واقعی سیاسی طبقات فرودست است .در این جا یک مسئله ی اساسی تئوریک مطرح می شود : آیا نظریه ی نوین [ مارکسیسم ] می تواند با احساسات « خود جوشی » توده ها در تناقض باشد ؟( « خود جوش » به این معنی که حاصل فعالیت آموزشی منظم یک گروه رهبری – از پیش به آگاهی دست یافته – نیست ، بلکه از راه تجربه ای روزمره به وجود آمده که « عقل سلیم » روشنگر راه آن است ، یعنی توسط جهان بینی سنتی مردم – که آن را از سر کج فهمی « غریزه » می خوانند ، حال آن که خود در حقیقت یک اکتساب تاریخی اولیه و بدوی است ) . این خود جوشی نمی تواند با آن رهبری در تناقض باشد . تفاوت این دو درجه و « کمیت » است ، نه درکیفیت . « تحویل » متقابل آن دو به دیگری ، گذار از یکی به دیگری و بر عکس ، می تواند ممکن باشد ( به یاد داشته باشید که امانوئل کانت معتقد بود نظریه های فلسفی اش باید با عقل سلیم توافق داشته باشد ؛ کروچه نیز بر همین عقیده است . این را هم به یاد داشته باشید مارکس در خانواده مقدس می گوید که فرمول سیاسی انقلاب فرانسه را می توان به اصول فلسفه کلاسیک آلمان تحویل کرد ) .چشم پوشی از جنبش های اصطلاح « خود جوش » یا بدتر از آن تحقیرشان ، یعنی خودداری از فراهم کردن یک رهبری آگاهانه برای آنها ، ، یا خودداری از ارتقای آنها به سطحی بالاتر از طریق قرار دادنشان در سیاست ، غالبا ٌ ممکن است پیامدهای بسیار وخیم داشته باشد .تقریبا ٌ همیشه چنین پیش می آید که یک جنبش « خود جوش » طبقات فرودست با جنبش ارتجاعی جناح راست طبقه حاکم – که دلایلی مشابه دارد – همراه می شود . مثلا ٌ یک بحران اقتصادی از یک سو موجد نارضایی در میان طبقات فرودست و جنبش های خود جوش توده ها می شود ، و از سوی دیگر موجب توطئه هایی در میان گروه های مرتجع ؛ اینان می کوشد از ضعف عینی حکومت استفاده کنند و کودتا دست یازند . یکی از علت های مؤثر در کودتاها این است که گروه های مسئول نتوانسته اند برای شورش های خود جوش رهبری آگاهانه فراهم آورند و یا نتوانسته اند آنها را به عامل سیاسی مثبت تبدیل کنند . نمونه ی قابل توجه ، مثال شامگاهان سیسیلی است و مورخان در این باره که آیا این جنبش خود جوش بود یا طبق نقشه ی قبلی ، اختلاف نظر دارند . به نظر من ، در قضیه ی جنبش شامگاهان هر دو عامل در آمیخته بود . از یک سو ، شورش خود جوش مردم سیسیل علیه حکام پرووانسی [ Provencal ] خود که با نقشه ی قبلی است ؛ این خیزش نتیجه یستمی بود در سراسر آن سرزمین کلی غیر قابل تحمل شده بود . از سوی دیگر ، عامل آگاهی ، با اهمیت و تأثیری متفاوت ، و پیروزی توطئه ی جیووانی داپروچیدا به همراهی آرگونی ها نیز وجود داشت . در تمام انقلاب های گذشته می توان نمونه هایی پیدا کرد که در آنها چند طبقه ی فرودست حضور داشتند و میان آنها یک سلسله مراتب مبتنی بر وضع اقتصادی و همگنی درونی بر قرار بود .جنبش های خود به خودی اقشار وسیع تر مردم ممکن است – در اثر ناتوان شدن عینی دولت – موجب به قدرت رسیدن مترقی ترین طبقه ی فرودست شود . لیکن این یک نمونه ی « مترقی » است ، و در دنیای امروز ، مثال های ارتجاعی بیشتر است .یک بینش اسکولاستیک و آکادمیک نسبت به تاریخ و سیاست وجود دارد که فقط آن جنبش هایی را واقعی و ارجمند می شمارد که صد در صد آگاهاه اند یعنی مطابق نقشه هایی که از قیل و جزء به جزء طراحی شده اند انجام می شوند و یا بنا بر نظریه ی مجرد صورت می گیرند ( که نظیر اولی است ) ، لیکن دنیای واقعیت سرشار از شگفت ترین ترکیبات است . این بر عهده ی نظریه پرداز است که در پهنه ی این شگفتی ها بکاود و دلایلی تازه برای اثبات نظریه ی خود کشف کند ، و عناصر زندگی سیاسی را به زبان نظریه « ترجمه » کند ، نباید انتظار داشت که واقعیت با الگوهای مجرد منطبق باشد . چنین چیزی هرگز رخ نمی دهد ، و بنابراین بینش مزبور چیزی جز تجلی بی عملی نیست .( لئو ناردو داوینچی می توانست در تمام تجلیات زندگی کیهانی ، حتی آن جا که چشمان مردم بی خبر فقط نقش بخت کور و بی نظمی را تشخیص می داد ، رد پای رقم و عدد را بیابد . ) [ 1930 ]

تعلق سازمانی یا پیوستگی سیاسی؟/ايرج فرزاد

در جامعه ایران، و به اعتباری در سطح جهان و در بستر جنبش "کمونیستی"، تحولات و اتفاقاتی روی داده اند که بطور مشخص با آنچه در دوره مارکس و انگلس و در دوران لنین در جریان بوده است، تفاوتهای اساسی داشته اند. شاید برای تسهیل بیان مفهوم و انتزاعی که مد نظرم هست لازم باشد، این تفاوت و این "جدائی" را در تعلق سازمانی به عنوان جایگزین گرایش و جنبش و ما به ازای "تعین یافته" آن فرموله کنم.
نه برای مارکس و انگلس و نه برای لنین این تعمیم و این یکسانی تعلق سازمانی با هویت کمونیستی و مارکسیستی، جائی نداشته است. هر دو در مورد انترناسیونال کمونیستی، سند های مهمی، از جمله مانیفست کمونیست، و چه باید کرد، نوشته اند. اما هیچگاه آنها خود را و هویت خود را "انترناسیونال"ی نخوانده اند. انترناسیونال اول، به عنوان یک ظرف فراگیر بین المللی کمونیستی در دوره معینی، اهرم سیاسی و "تشکیلاتی" مهمی در دست طبقه کارگر بود. اما تعلق به "انترناسیونال"، مستقل و صرفنظر از اینکه طی پروسه های بعدی چه تحولات و تغییراتی را از سر گذرانده است، به یک هویت ثابت، غیر قابل تغییر و باصطلاح "دیفالت" کمونیستی تبدیل نشد. مورد دیگر حتی فراتر از ظرف سازمانی، یک جنبش معین با تمام نقاط قوت و ضعفش بود: کمون پاریس. کمون پاریس یکی از مهمترین لحظات تاریخ مبارزه طبقه کارگر در سطح جهانی است. جنبش و حرکت و خیزشی که با تعداد هزاران قهرمان تیرباران شده، در تاریخ ماندگار شد. با وجود این اهمیت حرکت کمون پاریس چه از نظر عملی و چه از نظر مبنائی که در تکامل تئوری مارکسیستی دولت در ذهن مارکس و لنین داشت، موجبی برای چشم پوشیدن بر نقائص و کمبودهای آن نبود. نقد انگلس در نوشته: " برنامه کمونارهای بلانکیست فراری"، و نقد مارکس بر خامیهای سیاسی که در قیام کمونارها بروز یافتند، این حقیقت را نشان میدهد که جنبش کمونیستی و نقد مارکسیستی بر جامعه سرمایه داری، نمیتواند خود را با محدودیتهای تاریخی تعریف کند و به اشکال جنبشی در اوضاع و احوال معینی و در فرم تشکیلاتی اش عمومیت و انتزاع غیر علمی بدهد. حزب بلشویک، در اواخر دهه ۹۰ قرن نوزدهم، به نام "سوسیال دموکرات" نامیده شد. این نام مشمول تغییراتی شد، اقلیت و اکثریتی بوجود آمد، اختلافات در تبیین های تاکتیکی و حتی استراتژیک و سازمانی در همان حزب سوسیال دمکرات بوجود آمد. و ما نمی بینیم و ندیدیم که لنین به دلیل اینکه حزب اولیه به نام سوسیال دموکرات فعالیتش را شروع کرد و "بنیان گذاشت"، همواره و به عنوان یک تعریف هویتی، خود را سوسیال دمکرات خوانده باشد. مارکس از روی سرنوشتی که سوسیالیست ها پیدا کرده بودند، نام مانیفست را مانیفست سوسیالیست نگذاشت

درباره ي استالينيزم/مازيار رازي

با مشاهده مقالاتی درسایت «فرهنگ توسعه» در دفاع از «استالینیسم» کمی دچار حیرت شدم. حیرت نه از اینرو که محتوای این مقالاتِ به اصطلاح “فیلسوف” ها و “اساتید” باز نشسته دانشگاه ها حاوی مطالبی در توجیه نقش استالین و استالینیزم در شوروی سابق در برداشت (از این مطالب در نوشتجات استالنیست ها چه طرفداران شوروی سابق و یا مائوئیست بسیار یافت می شود)؛ بلکه از اینرو که چگونه مغزهای منجمد این افراد (و مترجمان توده ای آن مقالات) پس از سال ها بی اعتباری در انظار جهانیان و همچنین خیانت های آشکار به جنبش کارگری در سطح جهانی و به ویژه در ایران؛ متکی بر چنین نظریاتی؛ بار دیگر سر از خاک بیرون آورده و با علم کردن این “تئوری” های اثبات شده اشتباه؛ با کمی دستکاری سطحی و تظلم طلبی، خوانندگان خود را به بازی گرفته اند. بدیهی است که در وضعیت کنونی پاسخ به این نظریات بیهوده است؛ اما برای روشن شدن برخی از نکات اساسی به بهانه انتشار این مقالات شاید بد نباشد اشاره ای گذرا به مقوله “استالینیسم” انجام گیرد.
در مقاله «استالینیسم چیست؟» نوشته «دکتر ورنر هوفمن» (ترجمه : م. حجری) برای نشان دادن آنکه استالینیزم ادامه مارکسیزم و لنینیزم است، آمده است که: “استالینیسم بمثابه یک پدیده تاریخی، بر مبنای یک رابطه تشنج آمیز اساسی میان آموزش مارکسیستی مربوط به جامعه آینده و شرایط تحقق آن استوار شده” است، “آنچه می توان ـ امروزه، در فاصله ای تاریخی ـ بمثابه «استالینیسم» قلمداد کرد، تئوری خاصی نیست، که از مارکسیسم و لنینیسم.. فراتر برود….استالینیسم ـ اما ـ خود را بطور کلی، بمثابه پراتیک اجتماعی معینی نمودار می سازد، که همواره به وفاداری بر آموزش کلاسیک «مارکسیسم ـ لنینیسم» تظاهر می کند…”

۶.۱۳.۱۳۸۸

یک پیشنهاد، یک ضرورت، یک التزام/كانون دفاع از كمونيسم

فراخوان به ایجاد بلوک چپ انقلابی و سوسیالیست
آوات شریفی، ایرج فرزاد، داریوش نیکنام، عبداله شریفی، غفار غلام ویسی و فهیمه قطبی

آنچه در تحولات روزهای اخیر جامعه ایران چشمها را به خود خیره کرده است، به جلو صحنه آمدن و به خیابان آمدن جدال مردم منزجر از سى سال حاكميت سياه نظام اسلامى بر سر تعیین تکلیف با رژیم جمهوری اسلامی به عنوان راس دولتی جنبش اسلام سیاسی است.

دلایل و ریشه های تاریخی و فرهنگی و سیاسی تعارض اسلام سیاسی با مکانیسمهای تولید سرمایه داری و الزامات اقتصاد بازار؛ و با رفاه و خوشبختی شهروندان جامعه در نوشته ها و رسالات و مقالات متعدد توسط مارکسیستها و کمونیسم معاصر ایران توضیح داده شده است.

جامعه ایران، علاوه بر دلایل پایه ای تر اقتصادی، از نظر تاریخی از همان دوران تجدد خواهی انقلاب مشروطه، اسلام سیاسی را نپذیرفته است. اسلام سیاسی فقط به ضرب نسل کشی و سی سال قتل و قصاص زنجیره ای بر اریکه قدرت تکیه زده است.
تحولات روزهای گذشته، مصاف عمیق مردم با اسلام سیاسی و بازتاب تناقض بنیادی تر گرایش جامعه ایران برای سازماندهی تولید و اقتصاد، حول دو انتخاب سرمایه داری و سوسیالیستی است.

ورق برگشته است و اسلام سیاسی در ایران و حکومت آن، رژيم اسلامى، دیگر به موقعیت قبل از دوران "انتخابات" باز نخواهد گشت. دو راه و دو مسیر در برابر رژیم اسلامی به عنوان اسلام سیاسی در قدرت باز است. یا از طریق دست بردن به سرکوب عریان و قلع و قمع، برای مدتی دیگر خود را در صحنه سیاست حفظ خواهد کرد و یا به ناچار به یک پروسه دگردیسی و "استحاله"، تن خواهد داد و در مسیر و حلقه هائی از کودتا و ضد کودتاها و تصفیه ها و سازشهای جدید، آرایش درونی اش را برای عبور از نظام "ولایت" برهم خواهد زد. گزینه اول جامعه ایران را به سوی خطر و کابوس سناریو سیاه روانه خواهد کرد و گزینه دوم سناریوهای مشابه و مختلف، و نه الزاما یک به یک، عبور از دوران فروپاشی بلوک سرمایه داری دولتی را باز خواهد کرد.

۵.۳۱.۱۳۸۸

نشريه انقلاب/no.2

براي دانلود نشريه انقلاب اينجا كليك كنيد

نظم در تهران حاكم است..."/امير دادخواه

این سخن افتخار آمیزی است که از اخبار بیست و سی (یکی از دروغ پرداز ترین برنامه های خبری صدا و سیما) اعلام شد و بی دریغ من را به یاد مقاله " نظم در برلین حاکم است" انداخت که بعد از شکست اسپارتاکیست ها* در برلین به دست رزا لوکزامبورگ یکی از رهبران این انقلاب نافرجام نگاشته شد.
درست بعد از این برنامه؛ مصاحبه های تهوع آور، دادگاه های فرمایشی و برنامه های دست ساز بازجوهای وزارت اطلاعات که شامل اعتراف گیری از متهمان یا مصاحبه با بستگان کشته شده ها بود شروع شد که همه بازیگران اجباری آن یک صدا فریاد می زدند "زنده باد جمهوری اسلامی، زنده باد جمهوری قاتلان و مستبدان و زنده باد آنانکه ما را به زندان انداختند و یا نزدیک ترین بستگانمان را به کام مرگ کشیدند".
نظم در تهران حاکم است. سگ های مدافع نظم و قانون هنوز در چهارگوشه شهر به چشم می خورند. سگ هایی که وظیفه شان حفاظت از قوانینی نانوشته است که یا از دهان یک دیکتاتور استفراغ می شود و یا از دهان رسانه ها و نمایندگان مردم. نمایندگانی که با بازی کثیف دموکراسی وارد صحنه سیاست بورژواها می شوند تا ویترینی باشند برای کاخ های قرون وسطایی اربابانشان.
سگ ها نیز می توانند یا مزدورانی چماق بدست باشند همانند لباس شخصی ها یا ژنرال هایی مدرن مانند رادان و یا می توانند تکنوکرات ها و مجریان حلقه بگوش رسانه ها باشند که بی وقفه برای صاحبان قدرت دم تکان می دهند.
درست در وسط جشن و سرور سران جمهوری اسلامی هستیم که شکنجه، تجاوز جنسی، اعترافات اجباری و قتل عام بیرحمانه را نقل مجلس خود کرده اند و همچنان مبارزه ادامه دارد. این حرکت یک شورش نبود بلکه آغاز یک انقلاب بود و انقلاب هیچگاه به عقب بر نمی گردد. روند تاریخی مبارزه همیشه پر از شکست ها و تلخ کامی هاست. تاریخ دفتری قطور از قتل و عام انقلابیون و آزادیخواهان را با خود به دوش می کشد اما با کمی دقت می توان دید که در پس همه این ناکامی ها یک حرکت رو به جلو، یک اتفاق مداوم در حال وقوع است. ما از این شکست ها تجربه تاریخی، قدرت و آرمانگرایی را بدست آورده ایم.
اگرچه این جنبش طول و عرضی به مراتب کمتر از یک انقلاب انسانی و مردمی داشت. عدم بلوغ سیاسی توده ها مخصوصا ساکنین شهرستان ها، دهقان ها و کارگران آن ها را کمتر با این جنبش همراه کرد. ثروتی که بی حد و حصر در دست دیکتاتور قرار دارد به راحتی توانست رای بسیاری از طبقات فرودست را خریداری کند. از طرفی خواست های اولیه جنبش خواستی اساسی بین تمامی جامعه نبود و خود را محدود به طرفداران نامزدهای معترض می کرد؛ اما در ادامه می تواند با گذر از چنین اهداف کوچک و بی ارزشی و پیش گرفتن خواست های اساسی تر همچون فقر و فلاکت طبقات فرودست، بردگی شبانه روزی و نبود بهداشت، تحصیلات و آزادی
و رفاه سایر اقشار جامعه را نیز با خود همراه کند.مسلما نقطه عزیمت نمی تواند همه آنچیزی باشد که ما خواهان آنیم بلکه تنها بهانه ای است برای فریاد آن همه چیزی که می خواهیم!
با همه این تفاسیر نمی توانستیم یک پیروزی قاطع را در این دوره انتظار داشته باشیم و از نگاه بسیاری چنین حرکت رادیکالی از جانب مردم آن هم به رهبری موسوی و کروبی یک اشتباه فاحش بیشتر نبوده است اما باید دید آیا این یک اتفاق از پیش تعیین شده بود؟ کودتایی بود که بر علیه دیکتاتور برپا گشته بود یا حاصل حداقل انتظار جمعیت کثیری از جامعه بوده است؟ در واقع این برخورد های حکومت است که شیپور آغازین جنگ را به صدا در می آورد. همیشه ماشین دولتی است که با پلیس ها و مزدورهایش دست به خشونت می زند و در شرایط کنونی راهی جز برانداختن دیکتاتور در جلوی جامعه قرار ندارد.
جنبش اکنون در حال بازسازی خود و در مرحله گذار به خواستهای اساسی و رادیکال است. اکنون ایجاد یک تشکل قوی اجتماعی با پرچم آزادی، برابری و رفاه می تواند تمامی اقشار و طبقات را با خود همراه کند. هر چقدر هم که جامعه برای وقوع یک انقلاب بنیادی در ایران نا آماده باشد اما چه بخواهیم و چه نخواهیم امروز این شعار بر بالای پرچم تمامی مبارزات نوشته شده است؛ " مرگ بر دیکتاتور!، مرگ بر جمهوری اسلامی!". اگرچه کمبودها و نبود آلترناتیوهای مشخص و کارآمد رشته ای از شکست ها را پیش پای مبارزان قرار می دهد اما همین ناکامی ها به تدریج تدارک پیروزی نهایی را برای ما فراهم می کند زیرا هر شکستی پلی است به سوی پیروزی، اتفاقی است که می توان از آن آموخت و مبارزان تنها در مکتب عمل و میدان جنگ خیابانی می توانند خود را برای ضربه نهایی آماده سازند.
"نظم در تهران حاکم است!". ((شما غلامان حلقه بگوش! "نظم" شما بر شن بنا شده است. انقلاب بار دیگر خروشنده و غران برخواهد خواست و در برابر نگاه وحشت زده شما همراه با شیپورها اعلام خواهد کرد : بودم، هستم، خواهم بود. رزا لوکزامبورگ))
------------------------------------------------------------------------------------
اسپارتاکیست ها اعضای اتحادیه ای مارکسیستی به همین نام بودند که در دسامبر 1918 بر پایه نظریات رزا لوکزامبورگ شکل گرفت و در سال 1919 پس از بنیان گذاردن حزب کمونیست آلمان در طی یک انقلاب نافرجام تمامی اعضای آن از جمله خود رزا لوکزامبورگ به طرز وحشیانه ای به قتل رسیدند. به همین روی این انقلاب به شورش اسپارتاکیست ها معروف شده است.

لزوم ايجاد يك جبهه مردمي/رضا بيات

همیشه در جهان ایجاد جنگ بین دوتایی ها برای تسلط هژمونی قدرت برای اعمال آن مستلزم وجود بوده است ، این جنگ ها با تمام تلفاتی که برای هر دو جناح دارد همیشه دستاوردهای مهمی نیز با خود به همراه داشته است از این حیث وجود یک دشمن شر برای نیروهای خیر به نسبت تعاریف قدرت امری ضروری به شمار می رود ، نمونه های اخیر و بارز آن در جهان حاضر طی چند دهه اخیر وجود نیروهای متفقین و متحدین که هر یک برای حقانیت خود آن یکی را شر و خود را نیروی خیر خطاب قرار می داد و برای نابودی آن دیگری پای به عرصه وجود می گذاشتند که در هر دومورد جنگ های جهانی با پیروزی متفقین تاریخ به دست پیروز ها نگاشته شد ، نمونه دیگر دو شقه شدن همین متفقین برای اعمال قدرت به جهان ما بین امریکا ( لیبرالیسم، بازار آزاد ) و شوروی ( کمونیسم، سرمایه داری دولتی ) بوده که با پیروزی امریکا و فروپاشی نظام سرمایه داری دولتی تحت لوای نام کمونیسم پایان یافته و جهان را در یک بهت عمومی مبنی بر پایان قدرت تغییر توده های مردم فرو برد .
هژمونی قدرت در یک سلطه جهانی برای اعمال قدرت در اثر نبود دشمنی برای خود خواه ناخواه می بایست با مردم کشور خود یعنی امریکا در می افتاد ولی این می توانست نتایج مخربی برای حاکمیت امریکا در بر داشته باشد ، یک قرن جنگ سرد و گرم اثبات گر این بود که برای تاراج جهان و ایجاد سرپوشی برای بحرانها شما باید بهانه ای برای جنگ داشته باشید و آن هم باید جایی باشد در خارج مرزهای پایگاه قدرت که در نهایت ضربه ای از بیرون و قابل دفع باشد نه این که مثل توده های دمل چرکین رشد یافته و منفجر شود و یک جا با انفجار خود ساختار نظام سلطه جهانی را فرو بپاشاند، اما این بار دشمن نوع دیگری بود، هر جنگی که پایان داشت باید جبهه ای دیگر با بهانه ای دیگر گشوده می شد و ضرورتاً هزینه ای در برداشته و از پیروزی در یک جبهه تا گشودن جبهه ای دیگر یک خلأ زمانی ایجاد کرده ومردم فرصت بدبینی به حکومت خود را می یافتند، پس این بار جنگ را با یک دشمن انتزاعی و زائده ذهن حکومت امریکا و شاید انگلستان در کنارآن با یک تحریم آغاز شد ، این بار جنگ در خاور میانه راهگشای اهداف غارتگرانه قدرت غرب بود.
حکومتهای دست ساخته خود را دشمن قلمداد کردند،پای دادگاه، مدارس و قوانین شریعه اسلامی را به غرب باز کردند تا توحش اسلامی را عینن به مردم در غرب نشان داده و قیافه حق به جانب خود را از برای جنگ حفظ نمایند، موجودیت این جنگ جدید و بی پایان یعنی ما بین امریکا و اسلام سیاسی از مستلزمات ادامه حیات به مثابه قدرت سلطه جهانی بود و باز تولید شرایط زیست این محور شرارت یا همان اسلام سیاسی نتیجه ای جز کنترل افکار عمومی در جهان و به خصوص در غرب به نفع حاکمیت جهانی ندارد، این یک اعلام جنگ، بدون هدف پیروزی بود، هر لحظه که از ادامه حیات این جنگ می گذرد هر دو طرف جنگ پیروز و فقط مردم دنیا متحمل شکست می شوند سالانه هزران نفر در سرتاسر دنیا به دلیل تحرکات ضد انسانی هر دو جریان یعنی تروریسم اسلامی و دولتی غرب جان باخته و یا شیرازه زندگی شان از هم می پاشد و این در حالی صورت می گیرد که مراکز قدرت هر دو نیرو از عملکرد و تحرکات آن دیگری به نفع خود تغذیه می کند ، هر یک به دلیل آدم کش بودن آن دیگری خود را محق نسل کشی می بیند و این چنین است که این جنگ بی پایان خواهد ماند در بین طرفین قدرت و ضد انسانی در نفع خود و کشته شدن هزاران انسان شریف که در این بازی قدرت هیچ نفع و نقشی را ندارند .در شرایط حاضر تمامی جبهه های موجود به نفع طبقات حاکم در حال جنگیدن از برای به انقیاد کشیدن زندگی میلیاردها انسان زحمتکش بوده و پایان آن نیز در جبهه ای مردمي بر علیه وضعیت موجود اعلام خواهد شد
و اما زنگ شروع مبارزات مردمی بر علیه حاکمین جهان اکنون مدتهاست که در اقصی نقاط جهان به صدا در آمده که مهمترین آن ها از جمله به اعتراضات اخیر در ایران و یونان می توان اشاره نمود ، هر روزه اعتراضات کارگری و مردمی از زمان وقوع جنگ افغانستان رو به گسترش بوده و به پیش می رود ، مبارزات مردم و کارگران فرانسه نیز یکی از نقاط قوت آن بوده و هست و نیز آنجا که مردم در سوئد ، کانادا و دیگر کشور های غربی بساط مراسم و قوانین شریعه را در جامعه توانستند افشا کرده و پس بزنند، اینها قوانینی ضد انسانی ، ضد کودک و ضد زن بودند که توسط همین دول به ظاهر ضد اسلام سیاسی در جوامع شهری اروپا نگاشته شده بود و این مردم بودند که بر علیه آن بر خواستند ، شکست حزب الله در انتخابات لبنان و منفور شدن چهره طالبان در افغانستان در کنار مبارزات و اعتراضات ضد جنگ در غرب حاکی از این است که خط سیر حرکات مردمی از دولتهای مرتجع حاکم بر جهان تماما ً جدا بوده و هست و امروز حضور جبهه و نیروی سوم مردمی به صورت منسجم بر علیه وضع موجود و حاکم بر جهان ضروری به نظر می رسد زیرا تجربه در وقایع این چند سال اخیر به ما ثابت کرده که دولتها نه تنها حامی حقوقی مردم نبوده که بر علیه آن به پا خواسته اند چه در قالب تروریسم اسلامی و دولتی آن .ایجاد و حضور جبهه ی مردمی به نفع مردم دنیا وظیفه فعالین جامعه است
نوشته شده توسط رضا بيات

موضع چپ خياباني در مقابل خائنين

سیر وقایع در روزهای اخیر پرده از یک واقعه ی تاریخی برداشت ،دیکتاتورهای سابق نتوانستند بر مسند رهبری باقی بمانند ، ما مردم زندهایم ، شما را به پس زده و به مبارزه ادامه خواهیم داد .
آن جنبش مردمی که با حضور 5 میلیونی نفری در خود جامعه ای تحت حاکمیت یک ارتجاع سیاه لب به اعتراض گشوده بود نخواست که زیر پرچم عده ای فرصت طلب ، جنبش خواست های رادیکال خود را به باد فنا دهد .آقایان موسوی ، خاتمی و رفسنجانی حضورمیلیونی مردم هیچ منافاتی با اهداف گژدار مریض شما ندارد و این واقعیت بر هیچ کس غریبه نیست که شما خود امروز در باب اهداف فرصت طلبانه ی خود می خواهید سوار بر موج این جبهه مبارزاتی مردم باز هم دست به سمت قدرت دراز کرده و چیزی نخواهید شد مگر ادامه را گذشته خود در آینده .
کیست که نداند در دوره حاکمیت موسوی بر مسند وزارت خون هزاران زندانی آزادی خواه بر زمینه ها ریخته شد ، آقای موسوی مردم کشتار های سال 60 تا 67 را فراموش نخواهند که شما هم به عنوان وزیر حکومت وقت دست مستقیمی در کار داشتید. آقای رفسنجانی شما را هم مردم به خاطر خونها که از کارگران در راه زحمات بی دریغ در راه منافع اقلیتی از در شیشه کرده اید فراموش نخواهد کرد ، شما نه رهبر مردمی که یکی از ارگان و ستونهای مهم این نظام خونخوار در سی سال اخیر بوده اید و شما آقای خاتمی ، شما را به عنوان یک شخصیت منحوس که با وجود میمونتان بر عمر این رژیم دوازده سال افزودید و جنبش سرنگونی طلبی مردم را که نقطه عطف آن درهمان دوران ریاست شما یعنی سرکوب واقع18تیر 78 با حضور نیروهای تحکیم به عنوان خائنین و آدم فروشان وقایع آن سال که تحت رهبری شما بود فراموش نخواهیم کرد ، آن عده ای از مردم 5 میلیونی که تازه گوشه ای از صفوف جبهه ما بود امروز با حمایت نکردن از شما پس از به انقیاد کشیدن مبارزات روزهای اخیر با تاکتیک مبارزات آرام منافع خود و شما را از هم دیگر یک سر جدا می بیند. دوره اصلاحات به سر رسیده و شما نیز در دور جدید مبارزات مردمی در بهترین حالت جایی جز گوشه نشینی ندارید زیرا شما افق مبارزات مردمی را نتوانسته و نخواسته اید هدف
خود قرار دهید ، هدف مردم آزادی بیان مطلق است و هدف شما آزادی بیان خودتان ، هدف مردم محو دیکتاتوری است و شما قدرت را برای خود می خواهید ، ما میلیونی هستیم و شما عده ای قلیل آدم کش ، ما حق هستیم و شما ناحق .
مردم پیروز می مانند و شما شکست خوردگان تاريخ !
نوشته شده توسط چپ خياباني

۵.۰۴.۱۳۸۸

نشريه ي انقلاب/no.1


براي دانلود نشريه انقلاب اينجا كليك كنيد

۴.۰۵.۱۳۸۸

تحليل اسلاوي ژيژيك از وقايع ايران

اسلاوی ژیژک فیلسوف معاصر، از جمله امضا کنندگان "نامه گروهی از فيلسوفان معاصر و استادان دانشگاه های جهان در حمايت از تظاهرات‌کنندگان ايرانی" است. در این نامه که نام نوام چامسکی هم در بین امضا کنندگان آن دیده می‌شود، آمده است:«… دولتی که ادعای نمايندگی اراده‌ی مردم‌اش را دارد صرفاً به شرطی می‌تواند چنين کند که ابتدايی‌ترين پيش‌شرط‌های شکل‌گيری چنين اراده‌ای را محترم شمارد: ‌آزادی مردم برای گرد هم آمدن بی‌هيچ مانعی و تشکيل دادن نيرويی کلی و جمعی؛ قابليتی نامحدود برای بحث و دسترسی به اطلاعات، و به بحث گذاشتن، ‌تصميم گرفتن و به اجرا درآوردن شيوه‌ی عمل» و ادامه داده که :«سال‌های متمادی حمايت خارجی از "ترويج دموکراسی" در بسياری از کشورهای جهان باعث گسترش بدبينی موجهی نسبت به جنبش‌هايی مدنی‌ شده که ادعای مشروعيت مستقيم دموکراتيک دارند. با اين حال، اين اصل به خودی‌خود همواره روشن است: صرفاً مردم می‌توانند ارزش چنين ادعاهايی را تعيين کنند. ما امضاءکنندگان اين نامه از دولت ايران می‌خواهيم کاری نکند که چنين تصميمی را مانع می‌شود».

۴.۰۴.۱۳۸۸

ایران: جنبش چگونه می‌تواند پیش‌روی کند؟

آلن وودز
ترجمه‌ی بابک کسرایی

در 14 ژوئیه 1789 نیرویی متشکل از حدود 1000 پاریسی به زندان باستیل، زندانی قرون وسطایی که در آن زمان زندانیان سیاسی در آن محبوس بودند، حمله کرد. شاه لوئی شانزدهم که راجع به این حمله شنید، پرسید: "شورش شده است". یکی از اشراف که در آن نزدیک بود گفت: "نخیر عالیجناب. انقلاب شده است".
واقعیت به آرامی اما با اطمینان برای ناظرین غربی روشن می‌شود که آن‌چه در ایران شاهدش هستیم نه فقط شورش که جنبشی اعتراضی است. این انقلاب مردمی تمام و کمال است. همین اندیشه‌ی ترسناک به ذهن حتی ابله‌ترین مرتجعین در رژیم تهران هم وارد می‌شود.
آنان که بیش از همه از فکرِ انقلاب می‌ترسند همان مردانی هستند که روی کاغذ رهبر آن هستند. موسوی دیروز به مردم فراخوان داد که تظاهرات نکنید "تا جان‌تان را نجات دهید". نتیجه روزی دیگر سرشار از اعتراضات خیابانی بود. امروز او از تظاهرکنندگان خواست به مساجد بروند "تا برای کسانی که در روز جمعه کشته شدند عزاداری کنند". این تلاشی واضح برای بیرون کردن مردم از خیابان ها و گرفتن نیروی جنبش توده‌ای است. اما جنبش در حال حاضر نشانی از خستگی نمی‌دهد.
در حال حاضر رهبرِ صوری جنبش، میرحسین موسوی است اما این تنها حادثه‌ای تاریخی است و دیری نمی‌پاید. عصبانیت و نارضایی توده‌ها که در طول ‌دهه‌ها انباشته شده است به نقطه عطفی نیاز داشت و این نقطه همین اعتراضات حول نامزد اصلی مخالفین است که توده‌ها او را به سمتی کشانده‌اند که در مخالفتش با دولت بیش از قصد خود پیشروی کند. بحران کنونی از خشم عمومی بر سر انتخابات کشوری ناشی شد اما به چیزی بسیار فرای آن رسیده است و می‌تواند با طرح مسئله‌ی قدرت خاتمه یابد.

۳.۳۱.۱۳۸۸

پخش بيانيه چپ خياباني در اعتراضات 30 خرداد

ديروز دهها نسخه از بيانيه چپ خياباني در تهران در ميان جمعيت حاضر در صحنه مبارزات ايران با عنوان خطاب به مردم مبارز ايران و اعلام خواستگاه هاي ريشه اي و شعار اين مبارزان پخش گرديد ، در اين بيانيه ادامه بر حضور مردم ايران در صحنه ي در گيري ها ، در آينده با شعار ايران مبارزه ادامه دارد تاكيد داشته و شعار ها و خواست هاي زير را اعلام نموديم

آزادي بيان بدون قيد و شرط
زنده باد آزادي زن
آزادي تمامي زندانيان سياسي و فعالين اجتماعي
دانشگاه پادگان نيست!
ستم به زن موقوف!
فقر نه!
جنگ نه!
تبعيض نه!
چپ خياباني

۳.۳۰.۱۳۸۸

گزارش تصويري از چپ خياباني






ايران - مبارزه ادامه دارد ...

۳.۲۸.۱۳۸۸

بيانيه ي چپ خياباني در مورد درگيري هاي اخير


طي روز هاي اخير در ميان در گيري هاي دو جناح تندرو و اصلاح طلب ر‍ژيم اسلامي و در طرف مقابل فرياد حق طلب مردم ايران با صداي شليك گلوله ي نيروهاي پاسدار رژيم به خون كشيده شد در همين خصوص چيزي نزديك به 20 نفر از شريف ترين انسانهاي اين جامعه در راه آزادي خواهي جان خود را از دست دادند .

طرفين اين دعواي دولتي سعي بر به نام زدن جمعيت حاضر در خيابان به نام خود هستند و اين چيزي عبس است زيرا در ميان همين جمعيت حاضر ما شاهد بالا رفتن شعار هايي همچون ستم به زن موقوف ، آزادي برابري ، دانشگاه پادگان نيست ، آزادي زن آزادي جامعه ، هستيم و اين تمام خواستگاه هايي انساني است كه هيچ كدام يك از طرفين اين رژيم آدم كش قادر به تحقق آنها نيست مگر در اين شكي وجود دارد كه مسئله ي آقاي موسوي كه امروز خود را نماينده آزادي خواهي در ايران معرفي مي كند نه تنها قادر به احقاق اين خواستها نبوده بلكه در ضديت با آن تلاش مي كند براي نمونه در كجاي سخنان اين ها حرفي از آزادي خواهي و برابري طلبي ، حق زنان به معناي واقعي كلمه زده شده ، مگر در دوره حكومتي همه ي اينها جوانان اين جامعه به دست همين ها به خون كشيده نشده اند ، مگر 18 تير ماه 78 دور از ذهن اين مردم است ، گويا ايشان آن روزها را كه با پونس چادر به سر مي كردند به فراموشي سپرده اند ولي خيالتان راحت باشد كه 30 سال سابقه آدم كشي شما را از ياد نخواهيم برد ، پرونده شما روشن است و اين حرفهاي جديدتان هم راه به جايي جز تباهي مردم نمي برد

دموكراسي شما آدم مي كشد

زنده باد شورش هاي خياباني مردم

۳.۲۱.۱۳۸۸

موضع انتخاباتي چپ خياباني

گويا تاريخ دوم خرداد دوباره رقم مي خورد، اما اين بار نه با هدف قبلي، همه ي نشانه ها حاكي از درگيري ها و از هم گسيختگي نيروهاي مدعي قدرت رژيم است، به نوعي كه حتي جناح اصلاح طلب و تندرو نيز هر كدام دوشقه شده اند. اين بار هدف حفظ تماميت رژيم در هر دو جناح است و چيزي جزاين را هم بيان نمي كنند هر كدام يك از طرفين مدعي آن است كه طرف مقابل از قدرت كافي براي پايداري و قدرت نمايي و ادامه حيات رژيم برخوردار نيست، صحنه تبليغاتشان تبديل شده به يك مضحكه ي انتخاباتي، گويا پيروزي هر يك در گرو تخريب ديگري است و به راستي كه چنين حكمي نيز براي دستگاه آدم كشي روا خواهد بود. اما مسئله جالب در اين ميان تبليغات گروهي بحث و گفتگو در خيابان ها شده. جواناني كه در حال تبليغات جناحين اصلاح طلب هستند خود در اكثر مواقع به اين نكته نيز اذعان دارند مخالف قاطع و برانداز رژيم اند. اما در پس اين مجادلات معادله اي كه رژيم بنا نموده شرايطي اين چنيني دارد و ما همه مي دانيم كه همه اين كانديداها از يك قماشند و آن هم ضد انسان و آنچه خواسته ي همه ي اينهاست نمايندگي كليت مردم جامعه چه مخالف و چه موافق رژيم است، اينجا كاري به موافقين نداريم بحث بر سر آن دسته است كه اگر توسط شخص موسوي نمايندگي نشوند به طور قطع در انتخابات به پاي صندوق هاي راي نخواهند رفت و ايشان با يك دستگاه تبليغاتي گذرا از جوانان خواهان آزادي در ضديت با رژيم قصد فريب اذهان عمومي را دارد يعني چيزي شبيه دوره ي خاتمي، يعني فريب خواستگاههاي جنبش سرنگوني طلبي رژيم كه تا حدودي نيز موفق بوده. اما كيست كه نداند موسوي نيز قيد حاكميت رژيم را در مقابل مردم آزاديخواه نخواهد زد همانگونه كه هم اكنون اين چنين كرده و دست داشتن ايشان در دوره هاي متمادي حاكميت و نقش ايشان در سركوب مردم بر اين نكته صحه مي گذارند، اما هدفشان از نظر ما چيزي نيست مگر به ميدان كشيدن مردم آزاديخواه كه اكثريت جامعه را شامل مي شوند و اين كار با كارنامه سياه اين ها مگر با دستگاه تخريب امكان پذير نيست.اين جريانات همه همين را مي خواهند يعني حضور مردم در روز انتخابات. و بعيد نيست كه چنين اتفاقي نيز با كمي خوش شانسي رقم بخورد و ديگر فرداي روز انتخابات براي اين ها مهم نخواهد بود اما فراخوان ما به نيروهاي كنش گر و فعال جامعه در مخالفت با رژيم نه تنها تحريم و تخريب انتخابات بلكه كسب و تسخير موقعيت هاي پيش آمده ي خياباني است يعني كاري كه ما در صدد انجام آن هستيم و تاكنون نيز موفق عمل نموده ايم. با حضورتان در مقابل تبليغاتچي هاي رژيم حاضر در خيابان كه مشغول فريب مردم به نام بحث گفتگو هستند پرچم آزاديخواهي و برابري طلبي را بالا برده و موقعيت را به تسخير خود در آوريد. صحنه هاي تبليغات اين چنيني رژيم در خيابان ها را به نام بحث گفتگو كه حلقه هاي مردم به دور آن جمع مي شود يك موقعيت تاريخي است كه بايد به تسخير بر ضد حاكميت انسان ستيز رژيم در آوردشان
نوشته شده توسط رضا

۳.۱۷.۱۳۸۸

نقدي بر نشريه ي ستيز/امير دادخواه

چند روزی است که عده ای از دانشجویان سابق که طی دستگیری و بازداشت آنها تحت نام دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب از ایران خارج شده اند دست به ایجاد ارگان جدیدی به نام دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب-خط بازسازی زده اند.نکته ای اینجا مد نظر است که این گروه نه یک فراکسیون به عنوان خط بازسازی بلکه گروهی کاملا جدا و در مقابل تشکل دانشجویی داب می باشند و این را عملاً اعلام کرده اند.در واقع نه یک گروه برای بازبینی بلکه یک تشکل جدید با خط مشی نه چندان جدید است.مشکلات و نقدهایی که به تشکل داب وارد است بارها تکرار شده، طرز برخورد آنها تحت نام تشکل دانشجویی، همچنین شیوه های پوپولیستیشان برای جذب نیرو در دانشگاه که خالی از هرگونه آگاهی رسانی و کار مارکسیستی بوده و بسیار موارد دیگر.اما خط بازسازی چه چیزی برای ارائه عرضه کرده و آیا اصلاً می توان آن را تشکل دانشجویی نامید؟با توجه به اینکه اصرار این رفقا را برای نام تشکل دانشجویی روی خود گذاشتن نمی دانم اما باید بگویم خط بازسازی همچنین داب فعلی هیچگونه رابطه ای با یک تشکل دانشجویی ندارند.داب که دیگر به عنوان سازمان جوانان حکمتیست ها معروف شده و با اینکار خود بسیاری از غیر حکمتیستها را نیز دچار دردسر ناخواسته کرده! از این جهت خشم کسانی که بازیچه دست رهبران حکمتیست و بازی کثیفشان قرار گرفته اند کاملاً قابل درک است.اما خط بازسازی نیز از طرف دیگر تشکلی دانشجویی به حساب نمی آید زیرا نطفه های آن نه در دانشگاه و نه بر سر اساسی ترین خواسته های دانشجویی بلکه در زندان اوین یا اردوگاه های آنطرف مرز بر اساس دشمنی ایجاد شده بین افراد داخل این تشکل به خاطر تفکرات و گرایشات متفاوتشان می باشد.در واقع رفقای خط بازسازی می خواهند به صرف اینکه زمانی دانشجو بودند یا هنوز هم هستند ذهنیت دانشجویان را از آنچه امر واقع آنها است جدا کرده و بی مورد وارد چنین بلوا و آشوبی گردانند و این در حالی است که اکثریت این رفقا خود در داخل ایران قرار ندارند و نوع سازمان یابی آنها آنچنان که در ادبیاتشان دیده می شود بیشتر شبیه یک حزب یا ارگان سیاسی است تا یک تشکل اجتماعی-سیاسی.بازبینی در اندیشه ها و ریشه های مبارزه و چگونگی پیشبرد اهداف در دانشگاه باید صورت گیرد و کشاندن این امر مهم به حاشیه تنها شبیه یک بهانۀ خود فریبانه به منظور فرار از نقد ریشه ای و بازبینی کلی شرایط است.چه کسی نمی دانست بهروز کریمی و چندین نفر دیگر از اعضای تشکل داب عضو حکمتیست هستند؟ آنها که می دانستند و نمی خواستند در این محفل حزبی بمانند یا از در نارضایتی و نقد بر آمدند، خواسته و ناخواسته از این گروه کنار گذاشته شدند. آنها که ماندند ناله می کنند که چرا چنین شد و ما نبودیم و نمی دانستیم.اما باید متوجه بود کلیت استراتژی اولیه این تشکل دچار مشکل بوده و نیازمند یک نقد کلی و از ریشه است وگرنه یک جریان خاص نمی توانست به این راحتی در یک تشکل تکثرگرا (آنچنانکه رفقای خط بازسازی می گویند از سوسیال دموکرات تا لنینیست) نفوذ کرده و آن را آلوده سازد.مگر داب اولیه به شکل منسجم همین رفتار را با گروه های دیگر انجام نمی دادند؟ چرا این رفقا همان موقع جلوی سیاست های راست که توسط حکمتیست ها خط دهی می شد نایستادند؟ آیا آنچیزی تنها بد است که موجب آزار شما را فراهم کند و دیگران را اصلاً به حساب نمی آورید؟ آیا نباید با شرافت یک انسان مبارز اشتباهات را عادلانه تقسیم کنید و اعتراف کنید که اساس کار داب و خارج شدن آن از جریانات دانشجویی و وارد شدنش به زد و بندهای سیاسی راستگرایانه و آوانتوریسم افسارگسیخته در جلوی چشم شما اشتباه بود.اما باید نگاهی هم به آلترناتیو این رفقا برای جلوگیری از نفوذ اپورتونیسم در تشکل جدیدشان انداخت.می خواهند گیت تفتیش عقیده راه بیاندازند و احتمالاً اگر کسی هم از این گزینش سالم بیرون آمد و بعداً معلوم شد که در گروه و دسته ای قرار دارد و یا بعد از اینکه وارد این گروه شد تمایل پیدا کرد در آنها عضو شود باید اعدام انقلابی گردد یا به نحو دیگری تبخیر شود.این مصداق بارز آب در هاون استبداد ریختن است.ادامۀ پروژۀ جاسوس سازی است که رژیم جمهوری اسلامی با استفاده از آن پایه های اتحاد و همبستگی در داب را ویران کرد.تفتیش عقیده ممنوع حتی برای شما رفقای عزیز! اگرچه هر انسان با شرافتی در مقابل سهم خواهی فرصت طلبان خواهد ایستاد اما گیت تفتیش عقیده نیز کار دیکتاتوری قرون وسطی است !متاسفانه این رفقا فراموش می کنند که نفوذ جریانات مختلف و تفکرات گوناگون اجتناب ناپذیر است! اینگونه پیشگیری ها تنها می تواند برای فرقه ها و محفل های کوچک مفید باشد نه یک تشکل توده ای و اجتماعی با تمامی طول و عرضی که خواهان آن هستند.از طرف دیگر نیز کاملاً اشتباه است که فکر کنیم ورود آسان نیروهای فرصت طلب به ضرر تشکل های اجتماعی نیست اما فرآیند پاکسازی و ترقی تشکل های اجتماعی باید در روند تاریخی خود پیگیری شود و با بازبینی مداوم به جایگاهی برای متنوع ترین و رادیکال ترین عناصر ناراضی و ترقی خواه تبدیل گردد.آنچه می تواند برای یک جنبش اجتماعی خطر آفرین باشد حاصل شرایط اجتماعی است که جنبش در آن لحظه قرار دارد و خود جنبش اجتماعی است که می تواند با توجه به آن شرایط بر آن پیروز گردد نه اینکه با وارد شدن به هواشی و گم کردن قطب نمای سیاسی خود در فضای انتزاعی و دور از اجتماع قرار گیرد و عده ای از بهترین نیروهایش را از بدنۀ اجتماع جدا کرده و به شکل گروه کوچکی بدبین و انتقام جو در آورد.بهتر است نوک پیکان سلاح های خود را به سمت دشمن واحد نشانه بگیریم و برای رهبری یک جنبش اجتماعی عظیم و توده ای شامل رادیکال ترین و مترقی ترین نیروهای مردمی آماده شویم بدون اینکه بخواهیم از نقد مداوم و هر لحظۀ خود در جهت بازسازی تشکلهای اجتماعیمان پروایی به خود راه دهیم.